X
تبلیغات
رایتل

نامهء۳

دوشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1386 ساعت 00:21

 

عمر من سلام

امروز کمتر از اونی که فکر میکردم باهات حرف زدم.تمام حرفام جمع شده تو دلم و شده یه بغض گنده.یه بغض از سر دلتنگی.حرفایی که با گفتنش هم تو آروم بشی هم من.تو این چند روز خیلی فکر کردم.به همه چیز.حتی به نبودنم کنارت.حتی به نبودنت کنارم.آخه خودت که میدونی.همه چیز به هم ریخته.

محمد امروز خیلی ترسیدم.از نبودنت ترسیدم.هنوز هم میترسم.آخه چرا لحظه ها انقدر کند حرکت میکنن؟همیشه تا بیام چشم رو هم بذارم میشد آخر هفته.ولی این هفته که میخوام بیام پیش تو نمیگذره.تازه وقتی بیام با چه شرایطی میام و تو تو چه شرایطی هستی؟

میخوام به قولم عمل کنم.قولی که همیشه تو ازم گرفتی ولی من همیشه شکستمش.نمیخوام وقتی منو میبینی خودتو فراموش کنی.من دارم برای روحیه دادن به تو میام نه عذاب دادنت.نمیدونم تمام فکرامو چطوری برات عنوان کنم.خیلی نقشه ها کشیدم.خیلی برنامه ریزی کردم.امروز با یه حرف همش ریخت رو هم.نمیدونم بهت بگم این حرفو یا نشنیده بگیرمش.ولی منو به فکر وا داشت.چقدر خوبه که تو این شرایط تو لا اقل اینجارو دارم.چون نمیخوام الان این چیزارو بهت بگم.یا حتی اون تصمیم نهایی رو هم اگر بگیرم اینجا برات مینویسم.به خودت نمیگم.

نمیدونی با نقشه هایی که کشیدم چه رویاهایی ساختم.در اوج گریه لبخند میزدم وقتی یادشون میفتادم.تا این حرف لعنتی رو شنیدم.

میدونم حرفی که میخوام امروز باهات در میون بذارم خوشایندت نیست ولی مجبورم.منو ببخش.تو شرایطت خیلی سخته میدونم.ولی منم باید این کارو بکنم.برای جفتمون خوبه.

ولی هر اتفاقی که بیفته و هر جا باشیم اینو بدون که دوست دارم و تنهات نمیذارم.از خدا میخوام همیشه و همه جا محافظت باشه.

دوست دارم ۱۰تا بیشتر.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo