X
تبلیغات
رایتل

نامهء۵

چهارشنبه 2 خرداد‌ماه سال 1386 ساعت 01:09

 

یه روز دیگه گذشت.

سلام.سلام به چشمای تو که با وجود این همه فاصله خورشید روزای من هستن.امروز همه حرفامو بهت گفتم.بهت گفتم چقدر دوست دارم.اولین تماس امروزت انگار خون به رگهام آورد.با اینکه تا از تخت بیام بیرون سرم محکم خورد به شوفاژ،ولی وقتی صداتو شنیدم دردم یادم رفت.هیچ فکرشو نمیکردم تو باشی.

با اینکه میدونم اگر بیام اونجا نمیتونم زیاد ببینمت ولی وقتی داداش گفت میخواد بلیط بگیره بیایم اونجا دلم میخواست پرواز کنم.حتی یه ذره هم ببینمت برای من عالیه.هنوز بهت نگفتم قراره بیایم.ولی احتمالا یه ساعت دیگه خبر داری.طاقت ندارم بهت نگم.خودت میدونی من کم طاقتم.

دلم برات تنگ شده.برای نگاه قشنگت.برای دستای مردونت.برای قدم زدن با تو زیر بارون.یادته بار اولی که همدیگرو دیدیم؟یادش به خیر.هیچ وقت یادم نمیره.وقتی صدام کردی قلبم داشت از قفسهء سینم بیرون میزد.الانم که یادم میاد نوک انگشتای دستم یخ میکنه.سرمای اون شبو که با سرمای اضطراب همراه شده بود یادمه.بهت نگفتم ولی اون شب دندونای من از سرما به هم میخورد ولی نذاشتم تو و منوچهر چیزی بفهمید.آخه اگر متوجه میشدید مجبور بودیم سوار ماشین بشیم،منم دلم نمیخواست سوار شم.میخواستم پیاده باشیم و خیس بشیم.هرچند که بعدش سرما خوردم.ولی ارزش داشت برام.

هر چند سال هم که از اون روزا بگذره هر لحظه و هر ثانیش برام مثل اینه که دیروز اتفاق افتاده.هنوزم وقتی یاد بار اولی که صورتو کامل دیدم میفتم ناخواسته لبخند میزنم.آخه صورت تو نور شادی داره برای من.نور زندگی منه.

مواظب خودت باش تا من بیام.

دوست دارم یه عالمه.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo