X
تبلیغات
رایتل

روزگار ما........

شنبه 26 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 02:55

نامه ۴۰

دستامون اگر که دوره

 دلامون که دور نمیشه

.......................................................................................

سلام :

سلام به تو تکیه گاه این همیشه خسته

سلام

می خوام یکم اینجا باحات حرف بزنم  نمی دونم باید ار کجا و چه جوری شروع کنم نمی دونم

شاید بهتر بشه از اینجا شروع کنم .

خیلی وقت پیشا یه گوشه از دنیا دو تا ادم تنها و نا امید به هم رسیدن این دو تا ادم

تنهای هم دیگرو با وجودشون با کنار هم بودنشون پر کردن و نا امیدی رو تو خودشون

کشتن چون شدن امید زندگی هم  چو شدن دلیل زنده بودن هم این دو تا ادم

اونقدر به هم وابسته شدن که حتی تحمل یک نفس دوری  از هم و نداشتن

این دو نفر کنار هم داشتن با ارامشو شادی زندگی می کردن و هیچ کم بودی و

غم و تنهایی رو احساس نمی کردن چون جای همه  ابنا رو تو زندگی شون

عشق به هم دیگه گرفته بود هیچ چیز دیگه تو زندگی اونا به جز دوست داشتن هم

جایی نداشت ...تا اینکه

تا اینکه یه صبح تابستون یه نفر خبر اورد که تو شهر و دیار پسر ما یه زلزله اومده و

همه چیزو با خاک یکی کرده پسر قصه ما دیوونه شد تا این خبر و شنید و راه افتاد دنبال

قاصد و رسید بعد از چند ساعت به دیارش به جایی که همه خاطراتش تو اون بود

جایی که تمام گذشتشو مدفون کرده بود مثل دیوونه ها میگشت توی شهر از این کوچه

 به اون کوچه تا این که رسید به در خونه خودشون از خونشون که چیزی نمونده بود

فقط یه در چوبی که هنوز سر پا بود درو انداختو رفت توی خونه گشت توی اوارا توی

اتاقا یکی یکی اعضای خانوادشو پیدا میکردو برای هر کدوم کلی گریه میکرد و میگشت و 

دعا میکرد یه نفر سالم باشه ولی ....

همه مرده بودن همه اعضای خانوادش مرده بودن و اون الان فقط توی کل دنیا یه نفر و داشت

که می تونست بهش تکیه کنه از یه طرف خیلی خوشحال بود که تنها نیست از یه طرفم

ناراحت که دیگه کسیو نداره و همه ادمای که دوسشون داشت دیگه نیستن

پسر غصه ما یه نامه نوشت به دختر قصه ما به این شرح که:

سلام 

و کل قصه رو براش تعریف کردو گفت چه اتفاق افتاده

و چندتا چیز و که میدونست هم برای خودش سخته هم برای اون دختر از اون خواست

یکیش این بود که تا ساخت دوباره شهر اونجا باید بمونه چون کسی نیست

 و اگه نمونه شهر از روی صحنه روزگار نابود میشه و این خیلی براش تلخ بود

چون اون شهر کل خاطراتش توش شکل گرفته و بهش وابستست

دختر همرو قبول کرد .

ولی امون خیلی سختی بود مگه میشد دو تا ادم که حتی یه نفسم

نمی تونستن از هم دور باشن یه دفعه این قدر مجبور باشن دوری همو تحمل کنن

مگه میشد یه ۲ یا ۳ ماهی گذشت هم پسرش دلش تنگ شده بود هم دختره

پسر قصه ما یه چند روز اومد خونه پیش زنش زنش خیلی خوشحال بود

پسرم با دیدنش کل خستگیش در رفت خلاصه یه چند روزی موندو بعد چند روز دوباره

بار سفر و بست هم خودش ناراحت بود موقع رفتن هم  زنش ولی هر جوری که بود

حرکت کرد و وباره رفت شهر و بسازه

کار پسره طول کشید به دحتره گفته بود موقع رفتن که زود می یام ولی نتونسته بود

تو کارش مشکلای به وجود اومده بودو نمی تونست زنشم هی نامه میداد که

 دل تنگم و غمگین روی تمام نامه هاشم جای اشکاش بود پسرم هر روز تلاش میکرد

که کارا زودتر تمام شه ولی نمیشد خلاصه بعد یه مدت دختر چون خیلی دل تنگ بود

خیلی عصبی شده بود پسره ام بد تره اون نامه هاشون و حرف زدنشون

یه جوری شده بود که هر کی که نمی شناختشون فکر می کرد با هم مشکل دارن

ولی همه اینا به خاطر دل تنگی بود خلاصه

سرتونو درد نیارم پسره کلی زحمت کشید تا شهر و اباد کرد و کلی از زنش که همیشه همراش

بود تشکر کرد الانم  دارن توی همون شهر با هم زندگی می کنن

..............................................................

دوست دارم اخموی من

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo