X
تبلیغات
رایتل

ازادی..............

سه‌شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 20:06

اول سلام و خسته نباشید و تشکر از همه دوستای خوبمون که ما رو تنها نمیزارن همیشه کنار ما هستن و ما رو تنها نمیزارن

..............................................

دوم

برای انانی که تحول می خواهند.....!!!!

 

حرف درست حسابی:

 

بزگترین رهبران بشریت در یافته اند که ادمها می اموزند و اموزش می دهندکه با دیگران با توجه به رفتارشان باید چگونه رفتار کرد .               وین دایر (راز جادوی بزرگ)

The greatest  leaders of  mankind have known all too well people teach and learn how other are to be treated from behavior.                                        Wayne Deyer  (puling your own strings)

................................................

بی تردید روزی خواهد امد که اسمان ابی دنیا در صلح وهمه مهربان و برابر خواهند بود.

تقدیم به تمامی ازادی خواهان و در بندان دنیا ....

...........

استادوم شیلی

ویکتور خارا

برگردان:مورسو رو کانتن

Chile Stadium

Poet:Victor Jara

Translator:Meursault Roquentin

در صبح روز 12 سپتامبر 1973 خارا به همراه هزاران نفر دیگر دستگیر و در استادیو ملی شیلی زندانی شد.

بسیاری از انان به وسیله رژیم ژنرال اگوستیینو پینوشه شکنجه و کشته شدند خارا در 15سپتامبر 1973 در حالی که

استخوانهای هر دو دستش در اثر شکنجه های مکرر خرد شده بو اعدام شد .وی کمی قبل از مرگ در باره وضعیت زندانیا ن

در استادیو شعری سرود که ان را روی تکه یی کاغذ نوشت و در کفش یک دوست پنهان کر .برای این شعر هرگز اسمی در

نظر کرفته نشد بیشتر این شعر را با نام استادیو شیلی می شناسند.

On the morning of september 12.1973,Jara was taken along with thousands , as a prisoner to the

 Chili Stadium .Many of them were tortured and killed there by  the Pinochet regime. Jara was

Repeatedly  beaten and  tortured, resulting in the  breaking of  bones in his hand. Jara was murdered on september 15.1973.Before his death ,he wrote a poem about the conditions of the prisoners in the stadium ,the poem was written on a paper that was hidden inside a shoe of a friend.

The poem was never named,

But is commonly known as Estadio chile

از ماها اینجا، پنج هزارتا هستند.

در این گوشهء کوچک شهر.

There are five thousand of us here,

in this little part of the city.

ما اینجا پنج هزار نفریم ،

نمیدونم روی هم چندتا میشیم،

توی همهء شهرهای این کشور!

We are five thousand.

I wonder how many we are in all

In the cities and in the whole country?

تنها در اینجا

ده هزار دست هست که میکارند

وچرخهای کارخونه ها رو میگردونند.

Here alone

Are ten thousand hands which plant seeds

And make the factories run.

چه قدر از اینان در معرض

گرسنگی ،سرما،وحشت،درد،فشاراخلاقی و

ترور ودر آستانهء دیوانگی قرار دارند؟

How much humanity

Exposed to hunger ,cold ,panic ,pain

Moral pressures , terror and insanity?

شش تا از ماها گم شدند

انگاری در یه فضای پر ستاره

Six of us were lost

As if into starry space.

یکی مرده ،یکی اونقدر کتک خورده

که تا حالا باورم نمیشد

که یه آدم رو بشه این طوری کتکش زد.

One dead ,another beaten as I could never

Have believed

A human being could be beaten.

چهارتای دیگه میخواستند زجرشون تموم بشه ،

یکی با پرش در نیستی ،

دیگری با کوبیدن سر به دیوار ،

اما همهء ما نگاهمون به مرگه ،

The other four wanted to end their terror

One jumping into nothingness,

Another beating his head against a wall,

But all with the fixed look of death ,

عجب چهرهء مخوفی درست کرده این فاشیسم!

What horror the face of fascism creates!

اونها با وسواس زیادی کارشون رو جلو میبرند.

هیچی برای اونها مهم نیست.

They carry out their plans with

Knife-like precision.

Nothing matters to them.

واسهء اونها ،

خون ،عین یه مدال افتخار هست

قتل عام یعنی یه عمل جسورانه.

For them blood equals medals,

Slaughter is an act of heroism.

آه خدا ،این اون دنیایی هست که تو آفریدی؟

هفت روز کاروسرگشتگی واسهء این بود؟

Oh God,

Is this the world that you created?

For this,

Your seven days of wonder and work?

توی این چهار دیواری ،یه تعدادی هستند

که هیچ کاری نمیتونند بکنند

اونها به آرومی ،بیشتر و بیشتر آرزوی مرگ میکنند.

Within these four walls

Only a number exists

Which does not progress.

Which slowly will wish more and more

For death.

اما یه دفعه به خوم اومدم

ومیبینم هیچ حیاتی وجود نداره

جز هیاهوی ماشین ها

But suddenly my conscience awakes

And I see this tide with no heartbeat ,

Only the pulse of machines

ونظام ، صورتک شیرین خودش رو

به شکل قابله ای خندون نشون میده

And the military showing

Their midwives’ faces

Full of sweetness

گیریم مکزیک و کوبا و تمام دنیا

علیه این شقاوت فریاد کنند!

Let Mexico ,Cuba and the world

Cry out against this atrocity!

ما ده هزار دستیم ،

که هیچ کاری نمیتونم بکنیم.

چندتا میشیم ، توی این کشور؟

We are ten thousand hands

Which can produce nothing.

How many of us in the whole country?

خون رییس جمهور عزیز ما ،

از بمب و اسلحه ، کار آمد تر هست !

پس ، دوباره مبارزانی دیگه خواهند بود.

The blood of our companion president

Will strike with more strength than bombs

And machine guns!

So will our fist strike again.

چقدر سخته آواز خوندن

وقتی که باید آواز ترس رو بخونی!

How hard it is to sing

When I sing a song of horror.

ترسی که دارم توش زندگی میکنم

ترسی که دارم توش میمیرم.

Horror which I am living

Horror which I am dying.

واسهء اینکه خودم رو بتونم توی این لحظه های بی انتها پیدا کنم

آوازم رو با سکوت ها و فریادها به پایان میبرم.

To see myself among so much

And so many moments of infinity

In which silence and screams

Are the end of my song.

آن چه میبینم هرگز ندیده بودم ،

آنچه احساس کرده ام و احساس میکنم ،

به لحظه زندگی میبخشه...

What I see I have never seen

What I have felt and what I feel

 Will give birth to the moment …

fashist

 

Jara

 

 به امید ازادی............................................................................................................

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo