مجموعه آموزشی فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

سلام سلام

یه سلام بعد از چند وقت غیبت.یه غیبت خوشمزه.تقریبا همه کارا انجام شده.به سلامتی و خیرو خوشی ۳۰ تیر مجلس عقدمونه

خیلی فکر شیرینیه.ولی وقتی توی مسیرش و دردسرهاش میفتی اون وقته که آرزو میکنی یه ساعت فکرت آزاد باشه و بتونی راحت بخوابی.دو روزه که طبق معمول همیشه دیر از خواب بیدار میشم.ولی این دو روزه انقدر عذاب وجدان دارم به خاطر کارهایی که میتونستم انجام بدم که این خواب نازنین اصلا مزه نداده.محمد هم که نیست.تنهایی یا با خواهرم همش اینور اونوریم.قراره وقتی محمد نیست خواهرم نقش داماد رو بازی کنه

امروز محمد حالش خوب نبود.به من هم نگفته بود.خلاصه که حسابی منو نگران کرد.

امیدوارم زودترو زودتر تر بگذره که این استرس ها تموم بشه.وامیدوارم زودتر از اینا مشکلات محمد و خانوادش حل بشه تا هممون آرامش بگیریم.

محمدم خیلی دوست دارم.

این دوتا هم منو محمدیم زمستون اومدیم لواسون پیش مامانم اینا داریم از پشت پنجره به برفا نگاه میکنیم قرار بوده بریم بیرون بگردیم برف اومده برنامه کنسل شده.به خاطر همین محمد خوشحاله من غمگینم.

خودم که از داستانم لذت بردم.شما اگه لذت نبردید میتونید دوباره نخونیدش.

دوست دارم عزیزم.

 

کاشکی بابای منم بود.کاشکی منم پدر داشتم تا وقتی ناراحتم بغلم کنه، سرمو بذارم رو شونشو گریه کنم.

بعد از ۱۶ سال تازه دارم میفهمم نبودن پدر چقدر سخته.

 

 

 

 

 

بعد از ۱۰ روز من چطور تنها بمونم...

 

 

 

 

دلم میخواد این یه ماه هم هر چه زودتر بگذره.یعنی بهتره که بگذره.فقط وقتی با توام دوست ندارم لحظه بگذره...

 

 

 

هرچی من ساکتم این وبلاگ بیچاره مظلومه.

تولدت مبارک وبلاگ عزیزم.

وبلاگمون یک سالش شد.........

تولد مبارک

......................................

اینجاشو خانمی نوشت بقیشو من می نویسم

این کادوی منه به خانومی برای اولین تولد بلاگ مشترکمون

دوست دارم خانومم

دوست دارم

.......................

دوست دارم خانومی........

 

بعد از مدتها سلام

سلام به همه دوستای خوب و صمیمی و قدیمی.

خیلی وقته که بلاگ ما به روز نشده نوبت خانومی بود ولی حوصله نداشت من نوشتم بازم

 به هر حال بازم من نوشتم.

                                                 .............................

این چند وقتی که نبودیم کلی اتفاق افتاده که از این قراره

۱. ۲۷/۲/۱۳۸۶ مصادف بود با تصاف بابام و فوتش که ۲۷/۲/۱۳۸۷ اولین سال گردش بود و من بیشتر از همیشه دلم براش تنگ شده بیشتر از همیشه نبودنش و کمبودشو تو زندگیم حس کردم دلم براش تنگ شده خیلی.....

۲.مشکلاتم اگه خدا بخواد داره اروم اروم حل میشه    

۳.این چند روزه حالم اصلا خوب نبوده سرما خوردم حال خانومیم خوب نبوده ولی الان هر دوتامون بهتریم.

۴.راستی هفته گذشته تهران بودم با خانومی رفتیم نمایشگاه کتابکلی مزه داد کلیم کتاب خریدیم هنوز دستام درد میکنن ۱۹/۲/۱۳۸۷ تا ۲۱/۲ ۱۳۸۷ تهران بودم بارون اومد لواسون کلی هوا سرد شد یخ کردیم اونجا سرما خوردیم منو خانومی ولی کلا مزه داد خیلی پارک جمشیدیم رفتیم خوردم زمین هنوز جاش درد میکنه.

Park Jashedeyeh

نمایشگاه کتاب

                               دیگه یادم نمیاد این چند وقته چه کار کردیم

                                 ولی اینو میدونم که دوست دارم خانومی

......................................................................................

خوب دیگه چه خبر؟

خوبین خوشین ؟

در سلامتی کامل به سر میبرین؟

.........................................

میخوام یه شعر بنویسمو برم با خانومی حرف بزنم بش گفتم زودی تماس میگیرم                     ۴۰دقه گذشته

شعر اینه شاعرشم مولویه

چیست که هر دمی چنین میکشدم به سوی او

عنبر نی و مشک نی بوی وی است بوی او

سلسله ایست بی بها دشمن جمله توبه ها

توبه شکست من کیم سنک من و سبوی او

 

روزهایی که گذشت خیلی بد بود بد تر از همیشه

و حرف زدنمون تو مسنجر بد تر از همش .....!!!!!!!!!!!!

Zendegimoon

 

 دارم میام پیشت عزیز دلم.

دوستان نه اینکه من (ونوس) خیلی تند تند آپ میکنم، چون دارم میرم  اهواز یه ذره دیر میشه خواستم خبر بدم نگران نشین.

سلام به همه

سلام به تو بهار بانو اومدم فرودگاه از دیشب تا الان که دارم این پست و مینویسم

دل منم تنگ شده ایشالا امروز میبینمت کییشو نمی دونم ولی میبینمت

دوست دارم بهار بانو

ما

 

شیرین ترین لحظهء عمرم اون وقتیه که دستای تو توی دستمه...

daste to

 

دلم برات تنگ شده مرد من...